مسیحا *فرشته کوچک خوشبختی*
مسیحا *فرشته کوچک خوشبختی*
نی نی قند عسل
روزی مثل : شنبه 15 / 4 / 1392 | با عشق نوشته : مامان هما

 

 

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

 

 

چشم زخم

 مسیحا

برای پسری می نویسم که هرکس می بینتش

دیوانه وار عاشقش می شه!!

مسیحا روی جلد مجله زیبایی

می دونم همگی دوسش خواهید داشت!

و برای این از همتون ممنونم.

 


مسابقه نی نی وبلاگ

 




بازدید : مرتبه | موضوع :
52
روزی مثل : شنبه 21 / 2 / 1392 | با عشق نوشته : مامان هما

امروز بعد از چندماه اومدم به وبلاگت سر بزنم عزیزم.

ممنونم از دوستای گلی که سراغ مارو می گرفتند. 

اما چون با اینترنت گوشیم نمیتونستم وبلاگتو آپ کنم شرمنده شون شدم.

این پست رو زیاد حرف نمی زنم.

عکس میذارم.

تا سر یه فرصت خوب بیام و کلی حرفا و خاطره ها و اتفاقارو بنویسم.

همتون رو دوست دارم.

با کلی تاخیر سال نو هم مبارک !!!


عکسها در بقیه ش ! 



بقیه ش...

بازدید : 2556 مرتبه | موضوع : فتو بلاگ
51
روزی مثل : جمعه 20 / 11 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

 

 

مسیحای عزیز مامان و بابا

مامان و بابا دوست دارن مث همه ی بزرگترا واست بهترین ها رو انجام بدن

دوست داریم جوری تربیتت کنیم که هم خودمون لذت ببریم ..هم بقیه

قبل از نی نی دار شدن همه واسه تربیت بچه هاشون هزارتا نقشه می کشن.

که اینجوری می کنم.. اونجوری می کنم..

اما وقتی واردش می شیم...

عشقکم..

بزرگ کردن یه بچه خیلی خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو می شه کرد.

اما همه ی سختی هاش به یه لبخند تو می ارزه.

 

تنم می لرزه وقتی که حتی نشستی و می افتی و سرت می خوره زمین

منم سعی می کنم بخندونمت تا یادت بره و گریه نکنی..

ولی غصه م می گیره.. خودمو مقصر می دونم.. که چرا نتونستم از ناراحتیت جلوگیری کنم.

وقتایی که می خوای کار خطرناکی انجام بدی و من دعوات می کنم..

بازم ناراحت می شم.. 

 

اما همه ی اینا به خاطر همون تربیتی که گفتم.

البته از خودم راضی نیستم. نتونستم اونی که نقشه کشیده بودم رو انجام بدم.

 

اون لحظه هایی که می خندی بهم و بازی می کنی..

وقتایی که می گم بوسم کن و بوسم می کنی

دیوونه وار می خوامت

 

ولی خیلی وقتا از خدا به خاطر داشتنت خجالت می کشم.

بهش می گم یعنی تو منو انقدر ارزش دادی که لیاقت داشتن همچین بچه ای رو دارم.

ازش می خوام لیاقتشو ازم نگیره. بذاره به خودم و همه ثابت کنم که می تونم .

 

 

عاشقانه




بازدید : 920 مرتبه | موضوع : عاشقانه های مامان بابا
50
روزی مثل : جمعه 6 / 11 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

مسیحا

سلام به همه

از همه مهربونایی که تو این مدت اومدن و به ما سر زدن و سراغمونو گرفتند ممنونیم

و ببخشید که نبودم و جبران کنم.

حالا اومدم با یه عالمه عکس.

خدارو شکر بعد از اون سرماخوردگی سخت من و مسیحا هر دو خوبیم و دیگه مریض نشدیم.

هر روزی که میگذره واسه همه عزیزتر و شیرین تر میشی.

هر جا میریم دلبری می کنی و همه رو عاشق خودت میکنی.

ماه اولین ها بود !!

تجربه های جدیدی داشتی و من رو هر روز ذوق زده می کردی

اولین حرفای معنی دار..

اولین اشاره ..

اولین بازی  ..

اولین دندون..

اولین کباب ..

اولین زمین خوردن ..

اولین برف ..

اولین یلدا ..

اولین کاغذ خوردن ..

 

عکسای مسیحا رو تو بقیه ش ببینین



بقیه ش...

بازدید : 3332 مرتبه | موضوع : فتو بلاگ
49
روزی مثل : جمعه 24 / 9 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

آخ آخ ! چند وقته که نیومدم و واست هیچی ننوشتم.

از بس درگیر سرماخوردگیت شدم عزیزم!

تو مریض شدی. اونم یه سرماخوردگی سخت.

با کلی سرفه و آبریزش بینی و نخوابیدن ها و دارو نخوردن ها !

فدات بشم که خیلی اذیت شدی.

تازه هنوز خوب نشده بودی که منم مریض شدم و حالا دوتایی سرفه می کنیم!

توی این جریانات یه اتفاق دیگه هم پیش اومد.

این که : ظاهرا شما به داروی آنتی بیوتیک آزیتروماسین حساسیت داری.

با خوردنش شکمت شل شد و روزی ده بار پوشکتو کثیف می کردی

و به خاطر این دارو باسنت هم دچار سوختگی شد.

جیگرم کباب شد. چون توی این نه ماه تا حالا پات نسوخته بود.

پماد آ.د و کالاندولا و پودر بچه هیچ فایده ای نداشتند.

به لطف عمه زهرا جونت از پماد ماهی که مخصوص سوختگی بود استفاده کردم 

که خدارو شکر بعد دو روز خوب شدی. آب رو آتیش بود.

حالا داری کم کم بهتر میشی اما هنوز سرفه می کنی.

امیدوارم زودتر این سرفه ها تموم بشه.

الانم زودی باید برم. وقت گذاشتن عکسای این ماهتو و شکلک مکلک ندارم!

مسیحا در حال بازی




بازدید : 780 مرتبه | موضوع : حرفای مامان
47
روزی مثل : يکشنبه 12 / 9 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

خب این ماه هم چند روزی میشه که تموم شده

و باز هم مث ماههای پیش کلی کارای جدید یاد گرفتی.

عاشق اینم که منو ذوق زده می کنی !!

از صداهایی که در می آری

از ادا و اصولات ! از همه ی دلبری هات

خدایا شکر که سالمی و این ماه سرما نخوردی.

البته من که حسابی از بد خوابیدنای تو بهره مند شدم !! 

هر شب بیست بار بیدار میشی و هنوز نفهمیدم چی کار باید بکنم!!

این ماه دیگه از اون حالت کوالا بودنت کم شده !!

یعنی زیاد نمی چسبی بهم و خودت میشینی با اسباب بازی هات بازی می کنی

منم عاشقانه میشینم نگاهت می کنم.

یه روزایی بد غذا شده بودی. خوب فرنی و سوپ نمی خوردی

و من کلی حرص می خوردم!!

اما وقتی غذاتو یه کم سفت تر کردم و توی فرنی ت نبات انداختم دوباره هام هامتو خوب خوردی.

نوش جونت عزیزم.

خبر اینکه : بی خبر ! چون هیچ خبری از چهار دست و پا و دندون نیست !

 

اما وقتی نشستی با باسنت می تونی خودتو بکشی جلو!

عجیبا غریبا !! ای تنبلوک من !!


باهات بازی کلاغ پر می کنم. تو هم دست منو میگیری

و با دستم میاری بالا و یه صدایی در می آری از خودت.. که احتمالا میگی پــــــر !!

یه چیز دیگه : عاشق قاشق شدی !! وقتی ما میشینیم دور میز و می خواییم غذا بخوریم

باید به تو یه قاشق بدیم تا باهاش بازی کنی

و اینکه خیلی اهل تلویزیون نگاه کردن نیستی.

توی روز شاید کلا یک ساعت هم چشم به تلویزیون ندوزی!

بهتر ! می گن زیر دو سال خوب نیست !


 

پسر قشنگم. هر جور باشی همه دوستت دارن. 

می دونم یه روزایی خیلی اذیت می کنی و بهونه گیر میشی

یه روزایی هم همش خنده و بازی

هیچ فرقی نداره.

عاشق نگاهتم. عاشق خنده هاتم.

حتی یه وقتایی عاشق بغض و گریه هاتم


 

 

پی نوشت :

به بهونه ی این عاشقانه ای که واست نوشتم و به پیشنهاد یه دوست عزیز یه موضوع جدید رو به وبلاگت اضافه می کنم.

عاشقانه های مامان و بابا


عکسها رو یه زودی توی یه مطلب جدید اضافه می کنم.

 

 




بازدید : 992 مرتبه | موضوع : مناسبت ها
46
روزی مثل : يکشنبه 5 / 9 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

خدارو شکر می کنم برای لیاقتی که به من داده تا پسری داشته باشم

و در اولین سال زندگیش لباس سقایی عزای امام حسین رو تنش کنم .

خدا به همه اونایی که آرزومند داشتن فرزند هستند یه بچه ی سالم و صالح بده.

 

مسیحا در اولین محرم

مسیحا در اولین محرم

با همین عکس ها مسیحارو توی یه مسابقه شرکت دادم.

امیدوارم شم هم نی نی های نازتون رو شرکت بدین و

اگر هم دوست داشتین به مسیحای من رای بدین

http://2nyaienafis.niniweblog.com/post1409.php




بازدید : 1030 مرتبه | موضوع : مناسبت ها
45
روزی مثل : سه شنبه 30 / 8 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

و اینک رونمایی از عکس مسیحا جونی

مسیحا و مجله زیبایی

البته خودم انتظار عکس دیگه ای رو داشتم که چاپ بشه

اما خب قربونش برم در هر حالتی دلبری می کنه


قابل توجه مامانایی که می خوان عکس نی نی هاشون روی جلد این مجله چاپ بشه

عکسای جدید نی نی های زیر 4 سالشون رو به این ایمیل بفرستند.

اگه تایید بشه باهاشون تماس گرفته میشه.

shahsavan@zibae.ir




بازدید : 3065 مرتبه | موضوع : مناسبت ها
44
روزی مثل : يکشنبه 28 / 8 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

توی همه ی روزایی که گذشت خیلی زود تو دل همه خودتو جا کردی

با اینکه اسمتو مسیحا گذاشتیم اما هر کس واست یه اسمی گذاشت !

اینم از القابی که بهت دادند :

بابا حمید : روزای اول بهت می گفت " انسان کوچولو " !

بعد که یه کمی توپول شدی تغییر پیدا کردی به " کولوچه " ! که این اسم رو خیلی ها استفاده کردند !

از جمله دایی رضا (دایی بابا حمید) و پسرخاله شهروز و پسرخاله شاهرخ(پسرخاله های باباحمید)

و مامان شهین جونت.

باباجون : از همون اول واسش " گوجولِ بابا " بودی

عزیزجون : همیشه بهت می گه " جیجل "

مامان شهین : کلی قربون صدقت میره و " گوزل اوغلان " هم صدات میکنه ! 

دایی حامد : یه جورایی ادای خودتو در میاره و بهت میگه " دادا " !

عمه زهرا : بیشتر وقتا بهت میگه " پهلوون " !

خاله نرگس : تو واسش همیشه " جوجه " بودی حتی الان که دیگه جوجه نیستی !

خاله زری : از اون اول با یه آهنگ خاص شدی " آجان نانازه " که مخفف آخ جان نانازی میباشد !!

و خیلی القاب دیگه که هر وقت یادم اومد میام و به این پست اضافه می کنم.

و خودم به عنوان مامان هما :

عشقکم . نفس . زندگی . ناناچ . پیسلی پیسل قند عسل .

خوججل . جان جانیا . گربـون گربـونی (کنایه از قربونت برم !) و .....


راستی ما بیست و شش ابان دومین سالگرد عروسیمون رو هم یه مهمونی کوچیک گرفتیم.

سال پیش تو توی دلم بودی و امسال بغلم.

دوباره از اینجا به بابا حمید مهربون بهترین همسر دنیا تبریک می گم.

و اینو می دونه که اگه اون نبود من روزای سختی که توی حاملگی حالم بد شد و

روزای اولی که تو به دنیا اومدی و همه ی شبایی که بارها بیدار شدی رو

نمی تونستم به تنهایی بگذرونم

ازش ممنونم و قدر همه ی مهربونیاشو می دونم

یه خبر کوچولوی دیگه واسه مامانای مهربونی که عاشق خوشتیپی نی نی هاشون هستن

یه سری به این مسابقه بزنین و نی نی های جیگرتونو اینجا شرکت بدین

مسابقه نی نی فشن





بازدید : 881 مرتبه | موضوع : حرفای مامان
41
روزی مثل : پنجشنبه 18 / 8 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

بالاخره نیم سالت تموم شد پسرم.

مسیحای نازم حسابی بزرگ شدیا .. خودت خبر داری ؟!

توی این ماه خیلی کارای جدید و حرکات محیرالعقول زدی !

البته از نظر من که مامانتم !! با هر کار کوچیکت کلی ذوق می کنم .

الان دیگه می تونی بشینی اما خیلی کم و به زور خودتو کنترل می کنی که نیوفتی.

یه هفته پیش هم بالاخره شست پاتو خوردی !!

انقدر ذوق کرده بودم که انگار داشگاه قبول شدی !!

چند روزی میشه که بهوونه گیر شدی. خیلی اذیتم می کنی عزیزم !

 نمی دونم چرا .. یا واسه دندوناته که هنوز ازشون خبری نیس..

یا واسه اینه که دیگه شیرم سیرت نمی کنه.. نمیدونم... .

البته یه هفته ای میشه که عزیزجونت بدون اجازه ی آقای دکتر بهت لعاب برنج و فرنی می ده.

فعلا روزی یه وعده. خدارو شکر که خوب می خوری.

روز واکسن :

اولین روزی بود که سوار تاکسی شدی ! بغل بابا حمید نشسته بودی و ماشینارو نگاه می کردی.

کم کم چشمات رو هم رفت و خوابت برد.. قربونت برم آخه الان وقت خوابه ؟! 

باید بری سوراخ بشی !

رسیدیم... اول قد و وزن .

تا باباحمید گذاشتت روی ترازو از خواب پریدی و گریه سر دادی

البته زودی ساکت شدی و آبروریزی راه ننداختی!!بعدشم قدت رو اندازه گرفتند

مثل همیشه خدارو شکر همه چی خوب خوب .

حالا نوبت واکسن.. با ترس و لرز شلوارتو در آوردم و پاهاتو سفت گرفتم و چشمامو بستم

گریه ت رفت هوا.. باباحمید نازت کرد و آروم شدی که واکسن بعدی فرو رفت... 

اشکت در اومده بود.. قربونت برم.. اشکالی نداره

زودی یادت میره.. عوضش مرد میشی .. بزرگ میشی. آفرین پسرم.

واست یه کوچولو نبات داغ درست کرده بودم . چند قولوپ خوردی و آروم شدی.

خانومی که واکسنتو زد گفت به ورزها هم می گن بهتره یه کم نبات داغ داد بعد از واکسن.

 گرفتمت بغلمو دوباره با یه تاکسی برگشتیم خونه عزیز جونت.

زودی خوابوندمت با قطره ی استامینوفن بی حال شده بودی.

یه کمی هم بهونه گیر. اما خدارو شکر زیاد گریه نکردی و اذیت نشدی.

فقط یه وقتایی به خاطر درد آمپولت گریه می کردی.

اما زودی یادت رفت و عصر کلی بازی کردی و خندیدی و آواز خوندی.

شب هم باز با یه کیک کوچولو و اینبار 6 تا شمع یه تولد کوچولو گرفتیم.

شش ماهت هم فوت کردیم و هفتمین ماه زندگیت شروع شد مسیحا جونی ما.

 

کارت رشد مسیحا و عکس هایی از ششمین ماه زندگیت در بقیه ش

 

 

 



بقیه ش...

بازدید : 3726 مرتبه | موضوع : مناسبت ها
43
روزی مثل : چهارشنبه 17 / 8 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

امسال اولین باره که برگهای پاییزی رو می بینی  و چقدر هم برام عجیبه که 

اینقدر به برگا علاقه داری و با دقت نگاهشون می کنی !

مسیحای نازم ببخش که وقت نکردم بیام و برات از خودت بنویسم

خونه ی جدید هنور اینترنت نداره و وقتایی هم که میام خونه عزیزجونت اصلا وقت نمی کنم

امیدوارم الان که دارم وبلاگتو آپ می کنم بیدار نشی عشقکم !

دو هفته ای از تولد هفت ماهگیت می گذره

حسابی بزرگ شدی.

عاشق خوردن هستی !! وظیفه ای داری به نام مهندس جاروبرقی!!

یعنی هرچی بدیم دستت اول یه کم مهندسی می کنی.. اینور اونورشو با دقت نگاه می کنی .

بعد هم با لذت تمام میبری توی دهنت. البته اگر از چیزی خیلی خوشت بیاد

اول کلی باهاش حرف می زنی و در موردش فکر می کنی

و وقتی مهندسیت تموم شد میره به سمت دهن !

توی کل روز هزار بار می گم : مسیحا دهن نه !!!!

مهمترین علاقمندی هات : کنترل تلویزیون . سری عروسک های دوستان حمام . جای پستونک .

سیم تلفن خونه ی عزیزجون. برس خودت

هنوز اقدامی در مورد چهار دست و پا ندیدم ازت. اشکالی نداره گلکم. عوضش خوب وزن گرفتی و

خیال مامان هما جونت از خورد و خوراکت راحته ! این به اون در !!

از حرف زدنت بگم.. همه ی حروف رو به زبون میاری ! به جز ماما و بابا ! البته اونارو فقط موقع غر زدن 

و گریه به طرز خنده داری می گی مــــــامـــــــا  !!

هنوز خودت نمیتونی بشینی اما وقتی میشینی تقریبا بیشتر مواقع کنترل می کنی و نمی افتی

عاشق ددر رفتنی ! کاملا متوجه میشی وقتی کسی لباس میپوشه و آماده بیرون رفتن میشه.

از خوشحالی دم در جیغ میزنی. اگه یه ساعتم بیرون بچرخونمت هیچی نمیگی و اعتراضی نداری.!

یه کمی هم در مورد اذیت کردنات بنویسم !!

بیشتر از یه ماهه که بدجوری تو خواب بیدار میشی و حتما باید کنارم باشی تا شیر بدم بهت و

همون موقع دوباره بخوابونمت. هر شب چندین بار این اتفاق میافته.

همیشه هم باید یه نفر کنارت باشه. اصلا تحمل تنهایی رو نداری.

یه وقتایی هیچ کاری باهام نداری اما فقط باید پیشت باشم.

یه وقتایی هم با اینکه پیشتم بازم راضی نمیشی و باید بغلت کنم و راه برم !

فدات بشم پسرم..

همه ی اذیتات هم دوست دارم.

به روزی فکر می کنم که بزرگ شدی و خودت می تونی این نوشته هارو بخونی.

یه کم هول هولی نوشتم. باید برم.

به زودی می ام عکسای ماه هفتم زندگیت رو می ذارم عشقکم.

مسیحا

 پی نوشت : عکس ها اضافه شد در بقیه ش !


 

 

 

 



بقیه ش...

بازدید : 1543 مرتبه | موضوع : فتو بلاگ
42
روزی مثل : چهارشنبه 26 / 7 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

اومدیم بعد از اولین اسباب کشی و بعد از اولین سرماخوردگی مسیحا جونی

هر دو سخت بود !

راستی قراره امروز مسیحارو ببریم آتلیه  واسه عکس روی جلد مجله زیبایی ازش عکس بگیرن.

بچه معروف شد رفت !!

ممنون از همه خاله جونی مهربونایی که بهمون سر زدند.

قول می دم زودی بیایم پیشتون

و حالا یه سری عکسای جان جانی از جیگلمون

بقیه ش در بقیه ش !!!مسیحا و دوستان قارچ خور !!

 

 



بقیه ش...

بازدید : 1413 مرتبه | موضوع : فتو بلاگ
40
روزی مثل : يکشنبه 26 / 6 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

 

پسرک ناز و شیرینم

وقتی به دنیا اومدی.. روزای اول

اونقدر درگیر بودم با بودنت

که وقت نوشتن خاطره هامونو نداشتم

حالا اومدم تا از اول برات شروع کنم

چند پست یه بار از روزای اولت می نویسم

 


 

2/1/91

روزی که رفتیم بیمارستان خیلی خسته شدیم همه .

تعریف می کنم واست...

(با عکسهایی از اولین ساعت زندگیت در بقیه ش)

 



بقیه ش...

بازدید : 1547 مرتبه | موضوع : حرفای مامان
39
روزی مثل : يکشنبه 19 / 6 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

اول اینکه مسیحا پسر بالاخره یه حرکت زد !

تونست با دستش پاهاشو بگیره !

شنبه 18شهریور خونه عزیزجونش بودیم و

 

مسیحا روی تشک بچگی های خودم بود

که این اتفاق مهم رخ داد !!

منم زودی با گوشیم عکس گرفتم .

گرفتن پای نی نی

 

 


 

دوم اینکه پروژه ی جدا خوابوندن مسیحا فعلا تق و لقه ! بنده رسما اعلام می کنم کم آوردم! 

تسلیم ! تا اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی که قدش تو گهواره جا میشه همین جا می خوابه .

تا ببینیم چی میشه !

خواب توی گهواره

 


 سوم اینکه ظاهرا فعلا نمی تونم هفته نامه واسه پسملی بنویسم.

آخه وقت نمی کنم. ممکنه هفته بگذره و من کلا یادم بره اصلا چی کارا کردیم.

پس فعلا به ثبت وقایع مهم بسنده می کنیم !

 


 و آخر از همه و مهم تر از همه اینکه

مسیحای عزیزم

بیشتر از همیشه دوستت دارم.

پنج ماه و نوزده روز از بودنت با من گذشته 

و من عاشقانه با توام.

 




بازدید : 840 مرتبه | موضوع : توانایی های جدید
38
روزی مثل : يکشنبه 12 / 6 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

سلام عزیزم

*می خوام چندتا عکس با مزه ازت بذارم*

*قربونت برم که تو هر حالتی با نمکی*

بقیه ش توی بقیه ش !!! 



بقیه ش...

بازدید : 1573 مرتبه | موضوع : فتو بلاگ
37
روزی مثل : شنبه 11 / 6 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

سلام بهت بهترینم

الان که دارم اینو می نویسم ساعت چهار صبحه

و به لطف بیدار شدن شما منم بدخواب شدم!

البته هر شب چندبار واسه شیر بیدار میشی اما ایندفعه..

وقتی واسه بار دوم بیدار شدی و شیر خوردی

یه دفعه چشاتو باز کردی و به بابا حمیدت که از گریه تو بیدار شده بود و

تورو داده بود بغل من ذول زدی! 

ما که کلی یواشکی از این کارت خندمون گرفت.

به بابا حمید گفتم شلوغ نکنه تا توام بخوابی دوباره.. اونم سریع حرفمو گوش دادو خوابید!!

حالا من موندم و یه مسیحا که دوست داره ساعت ۳صبح بازی کنه!

گذاشتمت تو گهواره و تکونت دادم. اما از خواب خبری نبود!

بازی میکردی.. حرف می زدی.. 

از رو رفتم! بلندت کردم یه ذره باهات بازی کردم توام خوشحال بودی و می خندیدی.. 

یه ذره خسته ت کردم. حالا با چند قلوپ شیر خوابت می بره..

بـــــلههه.. آقا داره چشاشون میره...

سریع گذاشتمت تو گهواره ... بماند که بازم چقدر طول کشید تا خوابت سنگین بشه.

یه ساعت از بیدار شدنت گذشته بود ..

حالا یه نفر بیاد با من بازی کنه تا خوابم ببره !!!!!


پی نوشت: 

یک: بعدا میام این پست رو شکلکی می کنم. ===» انجام شد.

دو: تصمیم گرفتم هفته نامه واست بنویسم! ===» از شنبه هفته ی بعد شروع میشه.

 

 

 




بازدید : 713 مرتبه | موضوع : حرفای مامان
36
روزی مثل : دوشنبه 6 / 6 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

بالاخره این گل پسر ما هم پنج ماهش تموم شد

قربونت بره مامانت. واسه خودت آقایی شدی !

خنده هات.. صداهات.. غل خوردنات.. دست دراز کردنات.. همه و همه دارن بهم علامت میدن

که مسیحا بزرگ و بزرگ تر میشه.

این ماه واسمون یه مناسبت دیگه هم داشت.. اونم تولد بابا حمیدت بود. با یه روز اختلاف از تولد تو.

سوم شهریور واسه دوتایی تون یه تولد خیلی کوچولو و خودمونی خونه مامان شهین جونت گرفتیم.

تولد 5 ماهگی مسیحا خونه مامان شهین

 اگه دوست بقیه عکس ها رو توی بقیه ش ببنید!!



بقیه ش...

بازدید : 2547 مرتبه | موضوع : مناسبت ها
35
روزی مثل : پنجشنبه 26 / 5 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

چند شب پیش رفتیم خونه مامان شهین (مامانِ بابا حمید)

کلی شلوغ بود اونجا.

واسه همه کلی دلبری کردم!!

مسیحا .محمدپارسا.غزاله.بهار

سمت راست عکس پسرعمه جونمه: محمدپارسا جون

سمت چپ عکس دختر پسرخاله شاهرخ بابا : بهارجون

بالای عکس دختر پسرخاله شهروز بابا : غزاله جون

مسیحا

اینم خودم در حال دلبری کردن !

 




بازدید : 796 مرتبه | موضوع : حرفای نی نی
34
روزی مثل : سه شنبه 24 / 5 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

می خواستم پست جدیدی درباره ی مسیحا بنویسم.

اما..

دلم نیومد..یاد زلزله آذربایجان افتادم.

یاد بچه هایی افتادم که دیگه مادری ندارن که آرومشون کنه..

یاد مادرایی افتادم که دیگه بچه ای نیست که توی آغوش بگیرن..

یاد بچه هایی که تا آخر عمر یه عکس از پدرشون دارن..

یاد پدرایی که حسرت خنده ی بچه شونو به دل دارن..

خدایا.. آرومشون کن اونایی که موندن و از دست دادن.

خدایا بیامرز اونایی که گذاشتن و گذشتند..

دیگه حرفی ندارمعزا

 

 کودکم ، مادرت تشر می زد

 منضبط باش و پاک بازی کن

دیگر اینجا کسی مزاحم نیست

تا دلت خواست خاک بازی کن

 

 




بازدید : 709 مرتبه | موضوع : مناسبت ها
33
روزی مثل : شنبه 21 / 5 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

دیشب عجب شبی بود !

تا دو بیدار بودم. مسیحا جونم انگار تو خواب ذوق زده شده بود! هی غلت میزد.!

منم می رفتم می اومدم می چرخوندمش.

وای خدا... مردم از خستگی!

چون از تو اتاق خواب صداشو نمی شنیدم.. مجبور بودم رو زمین بخوابم..

خواب بودم... ساعت یه ربع به 3 دویاره غرغر کرد و داشت بیدار میشد..

باز بلند شدم و پستونک چپوندم دهنش که از خواب نپره !!

ساعت 4 با گریه بیدار شد و شیر خورد.

دوباره ساعت 6 بیدار شد... واااای ی ی ....

ایندفعه دیگه رفتم تو تخت خودمون.بابا حمید آوردش و همونجا شیر دادم و تا 9.30 خوابیدیم..

خدا امشب رو به خیر کنه.. کمبود خواب دااااارم....

 


اینم عکس از ذوق زدگی مسیحا در خواب!!

جاش باز شده هی می چرخه

پروژه جدا خوابوندن مسيحا




بازدید : 992 مرتبه | موضوع : توانایی های جدید
32
روزی مثل : شنبه 21 / 5 / 1391 | با عشق نوشته : مامان هما

دیگه از امروز به طور جدی می خوام عادتت بدم

که به جای گهواره توی تخت خودت بخوابی عزیزم

می دونم روزا و شبای اول خیلی سخته واسه جفتمون. البته بیشتر من !

ولی خب.. عوضش یه مرحله از بزرگ شدنت رو به خوبی و سر وقت رد می کنیم!

امروز صبح بعد از اینکه بیدار شدی و با بابا حمید بازی کردی و پوشکتو عوض کردم

قطره آهن و مولتی ویتامین و دادم بهت و

بابا حمید به سختی بالاخره روی پاش خوابوندت. منم تندی پریدم عروسکای تو تختو گذاشتم یه طرف  و

بلندت کردم و گذاشتمت تو تخت.

چند دقیقه ای هم بالا سرت وایسادم نکنه که بیدار بشی.

فعلا یه ساعتی میشه که خوابی... امیدوارم به راحتی عادت کنی عزیزدلم.

اینم عکس عشقک مامان که یواشکی ازش انداختم !!

تخت خواب نوزاد + مسیحا جونی




بازدید : 1120 مرتبه | موضوع : توانایی های جدید
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد